... باز باران

کیان ما 15 ماهه شد!

امروز 22 امه و شاید دوباره وقت نشه به زودی آپ کنم اینه که یه روز جلو تر این پست رو میزارم این پست عکس نداره! از کارها و شرایط فعلی کیان میخوام بنویسم! کلماتی که میگه بابا مامان آب ممه دد دادا=داداش هاپو میگه؟هاپ کلا حیون ببینه میگه هاپ ببعی میگه=بع کلاغه میگه؟قاقار عاگا=آقا عمه=به خاله فائزه میگی بعضا!!! ساعت چنده کیان؟10 کلا هر چی که توش ساعت باشه یا ساعت ببینه یا بگیم فلان چیز چنده یا چند تاست میگه 10 تاتا=تاب تاب عباسی آخ(پشت دستشم میزنه و میگه اخ) وقتی یه صدایی بیاد یا از چیزی تعجب کنه قیافش خیلی باحال میشه از تعجب! و راه میری میگی بابااااااا چه بابا خونه باشه چه نباشه ش...
22 ارديبهشت 1394

فروردین و اردیبهشت 94

دیگه به قول معروف هوا بهاری شده.... اینه که تقریبا هر روز جوجه رو میبریم بیرون یه روز رفتیم کاخ نیاوران  و بعدش هم جمشیدیه... شیطنت هایی که همچنان وجود داره،با سیر صعودی یه بار خوابت برد و گذاشتمت سرجات بعد از چند دقیقه دیدم صدا میاد و.... به به ماکارونی... از مهربونی هات بگم که فوق العاده شیرین و لطیفی فدات بشم مهلبون مامان! ماچ میکنی که دلم میره با هرکدومش! عکس زیر حاکیه...   ...
22 ارديبهشت 1394

بهار 1394

زمستون رفت و بهار اومد،و اما با جوجه ما همیشه بهاره زندگیمون! سال تحویل امسال پاسی از شب بود ساعت 2 بامداد و کیان کوچولو لالا بود! سال رو خونه خودمون تحویل کردیم فردا صبحش رفتیم خونه مامانی و اونجا با یه جشن کوچولو به رسم هر ساله تولد بابایی جشن گرفتیم تولدت مباک بابایی بعد راه افتادیم بسمت شمال جنگل و دریا و دید و بازدید های عیدانه... ...
22 ارديبهشت 1394

تولدت مبارک!

خدایا شکرت،که پسرم یکساله شد!واقعا خیلی هیجان انگیزه! 21 بهمن رفتیم آتلیه فوتو نینی... ساعت 7 و 32 دقیقه صبح بهمن 1392 بود که فرشته ما زمینی شد.خدایا بازم شکرت! منو بابایی اون ساعت اومدیم بالا سرتو و چند دقیقه ای رو به تماشا نشستیم! و اما روز تولد... تولدت با یه روز تاخیر جمعه 24 بهمن برگزار شد.خیلی خیلی خوش گذشت! اما شما کمی تا قسمتی خوش اخلاق نبودی و همش میخواستی بغل من باشی کلا از اون روز جور خاصی وابسته شدی! خیلی سعی کردم تا همه چی عالی باشه،خداروشکر راضی بودم و جا داره از مامانی و خاله و بابایی و همه تشکر کنم!و اینکه تولدت خونه مامانی برگزار شد با تم رنگین کمان ...
22 ارديبهشت 1394

آخرین ماه سال اول!!!!

خوب رسیدیم به ماه 12 ام دیگه کیان ما مردی شده واسه خودش! 9 بهمن 1393 عروسی دختر خاله من(فاطمه)بود و کیان میخواست این تیپو بزنه اما هر کی میدیدش میگفت این دختره یا پسر یکیش دایی امید... اینه که رفتیم ارایشگاه و.... اشک میریختی و اصلا تکون نخوردی،دیگه ببخشید دیگه موها اذیتت میکرد و شدی این شکلی اینجوری جلو تی وی میخکوب میشی! زیاد با این صحنه مواجه میشیم ما،یه گوشه ای میبینیم جوجه خوابش برده! به قول خودت قان قان بازی با ببعی اینم خانجون ما که بازم میخکوب تی ویه! گاهی هم رو پای من ولو میشی   دالی بازی.... با رفلکسی که میز تی وی داره منو میدی و...
22 ارديبهشت 1394

10 تا 11 ماهگی...

به دلیل ذیق وقت بیشتر گزارش تصویریه کیان تا این لحظه 8 تا دندون داره دندون های جلویی بالا و پایین با اینکه با سرعت بالایی چار دست و پا میره اما  برای راه رفتن هم خیلی تلاش میکنه از اخر 9 ماهگی پا میشه وایمیسه البته با کمک مبل و در و دیوار و گاهی هم آدمها حالا که کیان تو 11 ماهه دیگه راه میره خودش و داره سعی میکنه تا خودش بدون کم پاش وایسه! متاسفانه تو یکی از این سعی کردن هاش برای کمک از بخاری سوزان کمک گرفت واینه که دست کوچولوی ما سوخت(الهی بمیرم یاد اون روز افتادم دلم ریش شد،تو که انقدر صبوری انقدر دستات میسوخت که یه ساعت مداوم داشتی گریه میکردی) البته من نبودم و پیش بابایی بودی اما اونم مقصر نبوده اتاق تاریک بود...
22 ارديبهشت 1394

9 تا 10 ماهگی...

آب بازی و آب بازی....کافیه در حموم باز شه....اونوقته که تند تند میره سمت حموم وقتی میریم بیرون مثل یه جوجه مودب آروم یه جا میشینی! قربون این مدل خوابیدنت بشم من!!!!! و اما 28 ماه صفر که هر ساله مامان بزرگ نذر داره و شعله زرد میپزه که امسال در کنارش سفره هم داشت،ایشالا مقبول درگاه حق!!!!! اینم کیان با چشمهای پف کرده کله سحر اومده شعله زرد هم بزنه! تو راه برگشت از شمال برف میومد که از جوجه یه عکسی گرفتیم اینم از اولین پیاده روی های بیرون خونه که خیلی ذوق میکردی.... هووووووم،بنظر خوشمزه میاد! و کیک 10 ماهگی خودم پز،مبارک باشه نخودچی! ...
22 ارديبهشت 1394

بعد از 6 ماه!!!! سلامی دگرررر....

به رسم ادب سلام! 6 ماه از آخرین مطلبی که گذاشتم میگذره،نمیخوام بهونه بیارم و بگم کی مقصره و.... بیخیال،الان که اومدم پس فرصت رو غنیمت میشمرم و تا جوجه کیان خوابه مینویسم! از این 6 ماه خداروشکر خیلی....خیلی شکر! 6 مااااه رو زبون راحت میگه امااااا اما من که الان عکسهای وبلاگت رو دیدم اشک تو چشام جمع شد! 6 ماه از اون روز یعنی 9 ماهگیت میگذره چقدر زود و چقدر دیرررررر چقدر کوچولو بودی و چقدر بزرگ میای الان به چشمهام (پارازیت:بیدار شدی یه گریه کوچولو و دوباره خوابت برد،خواب بعدازظهرته الان ساعت 16:25) تند تند بگم....ههههه 9 ماهگی گذشت 10 ماهه شدی 11 ماهه و.....یکسال....یکسالت شد و من در حیرت بودم و هستم...
17 ارديبهشت 1394

9 ماهگی مبارک...

اول از همه بگم خیلی عصبانیم چرا؟ چون این سومین باریه که دارم این پست رو مینویسم! اونم تو این اوضاع که همش باید یواشکی جیم شم پشت لپ تاپ تا بتونم وبلاگتو به روز کنم! هی نوشتم و لپ تاپ گرامی هنگ فرمودن و هیچی به هیچی! و تازه من با گزینه ای به اسم فعال کردن نسخه چکنویس که یکی از قابلیت های نینی وبلاگ آشنا شدم! خوب میریم سراغ دوباره نوشتن که نه سه باره نوشتن،و به روی خودمون نمیاریم که چی بهمون گذشته! سلام پسر قشنگم داره روز به روز بزرگتر میشه خداروشاکرم اما،...خیلی زود داره میگذره! و من دوست دارم تو همین قدی بمونی! تربچه مامان حالا دیگه ماهه شده!،مبارکه نفس! کیک خودم پز... از کار...
28 آبان 1393