کیان مامان کیان مامان، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

... باز باران

اقا کیان اووووف می شود...

سلام جوجه کوچولوی مامان... بالاخره بعد پشت سر گذاشتن چند روز خیلی سخت و بد که شما زردی داشتی و حسابی اذیت شدی،یه نفس راحت کشیدیم! ولی چه کنیم که یه سری چیزا هست که واجبن و گاهی ناخوشایند! بله...موضوع ختنه! چه میشه کرد دست من بود که میگفتم اصلا نمیخواد... روز 18 اسفند،یعنی 25 روزگی شما با بابا و مامانی و بابابزرگ راهی بیمارستان بقیه الله شدیم تا قضیه اوف شما رو به سرانجام برسونیم! الهی مامانی فدات بشه...کلی نینی اونجا بود و شما جز کوچولوترین نینی ها بودی! نوبت شما شد و اسمتو صدا کردن!تحویل گرفتن شمارو بردن و بهمون گفتن که تو سالن انتظار بمونیم! بعد حدود 20 دقیقه شمارو اوردن ...ما بدو بدو اومدیم بالاسرت و صحنه ای که دیدم تا اخر...
18 اسفند 1392

کیان ویکی از بهترین دکترای دنیا...

سلام مامانی...امروز اومدم تا عکس شمارو با بهترین دکتر دنیا بزارم! دکتری که هر بار که به چهره معصومت نگاه میکنم کلی واسش دعا میکنم و از خدا واسش موفقیت و سلامتی روز افزون آرزو میکنم! همون عمو دکتر معروف که همیشه ازش واست میگفتم! دکتر محسن معینی...بی شک یکی از بهترین دکتراست تو زمینه کاری خودش! واقعا ازشون ممنونم! روزی که واسه کشیدن بخیه هام باید میرفتم یعنی 14 روزگی شما،از دکتر خواستم تا یه عکس یادگاری از شما با هم بگیرم،دکترم با روی باز و لبخند همیشگی پذیرفت! اینم عکس اقای دکتر و کیان کوشولوی ما     دکتر جون ممنونیم ازتون... ...
8 اسفند 1392

خاطره روز تولد جوجه کیان....

سلام عشق مامان دیگه الان بغلمی به لطف خدای مهربون....میدونم حالت خوبه...مثل همیشه فقط و فقط خداروشکر  تو همونی هستی که تو شکمم بودی و باهات حرف میزدم و واست مینوشتم و الان... تو بغلم،اما، این کجا و آن کجا؟!؟! اون موقع حست میکردم و مینوشتم الان هم حست میکنم هم میبینمت هم لمست میکنم! خوب امروز اومدم تا از روزی که خدا گذاشتت بغلم بنویسم! اول از همه از شب قبلش میگم....22 بهمن....منو بابایی همه کاراهون رو انجام دادیم تا بیاییم خونه مامانی که فرداش با هم بریم بیمارستان! وقتی اماده شدیم دیدیم که مهمون سرزده داریم....عمو کیوان و مهدی و علی و مامانی ...سورپرایز شدیم واقعا! اومدن اتاق اقا کیان رو ببینن و یه سری هم به ما بزنن! ب...
23 بهمن 1392

روز آخر....

سلام پسرم! این آخرین روزیه که شما تو شکم مامانی! ایشالا فردا میای بغلمون مامان! اینکه الان چه حالی دارم و چه حسی بماند،چون خیلی مفصله....واست از حس و حال امروزم میخوام یه نامه بنویسم! تو چه حسی داری مامان؟!کاش میشد بدونم.....الان که دارم مینوسیم شما داری شیطونی میکنی  بابایی که دیگه هیچی....اونم عین من حسش قابل وصف نیست واقعا! فردا صبح ساعت 5 باید بیمارستان باشیم....راستش کمی استرس دارم  ولی توکل میکنم به خدا....که همیشه مراقبمون بوده از این به بعد هم هست  و فکر اینکه قراره اگرم سختی هست به اومدن تو منجر بشه ارومم میکنه و ما میشیم یه خانواده سه نفری  همه چی آمادست واسه اومدن یه جوجه به خونمون به ...
22 بهمن 1392

شروع شمارش معکوس...

سلام سلام سلام....میدونم خوبی عشق مامان خداروشکر....چون امروز پیش عمو دکتر بودیم و شمارو دیدم! امروز آخرین چکاپی بود که رفتیم(37 هفته و 3 روز) و اخرین باری بود که شمارو از مانیتور دستگاه سونوگرافی عمو میدیدم! هـــــــی امروز بسی یه جوری بود!هم خوشحال بودم و هم.....ناراحت که نه....یه حس دلتنگی توامان با ذوق! میدونم که دلم واسه این روزا،واسه تکونات،حتی واسه استرس های قبل هر چکاپ تنگ میشه،اما،خوشحالم .....خداروشکر میکنم برای امروز برای آینده و برای گذشته! خدایا شکرت که این روزا رو دیدم....روزایی که حتی تو تصوراتم هم نمی گنجید!لطف تو مثل همیشه زیاد و اعتماد من بود که کم بود! خدایا ازت ممنونم! . . . . . جا داره همینجا ...
17 بهمن 1392

من و کیان و یه روز برفی...

عاشق زمستان و برف بودم... من و زمستان... کسی در راه است....هدیه خوب خدا که شاید در یک روز برفی در این زمستان از آسمان الهی بر من ببارد! از این پس میشویم من و زمستان و کیان! پسر زمستانی من...مانند برف پاک و زیبا! دوستت دارم هدیه خوب خدا... من و کیان...     برف...برف...برف میباره.....باز تو رو یاد من میاره ...
16 بهمن 1392

سوغاتی واسه جوجه مامان...

سلام مامانی....این پست رو دارم میزارم واسه اینکه عکس سوغاتی جدیدی که هدیه گرفتی رو واست بزارم! یکیش سوغاتی بابایی از اخرین ماموریتی که بوده،از مشهد واسه گل پسرش خریده،البته واسه اینکه مامانی هم حسودی نکنه عین همونو واسه منم خریده یه پاپوش گوگولی.....ممنونم بابایی جونم     هدیه بعدی هم یه جورایی سوغاتیه.....سوغاتی خاله جون از یکی از گردش های روزمره اش در سطح شهر خخخخخخ خاله شمارو خیلی دوست داره همش باید بهش بگم بابا انقدر واسه این وروجک خرید نکن!ولی میگه دوست دارم!   یه کلاه خوشگل فینگیلی..... .......از شما هم ممنونم خاله خیلی خوچله بوووووووووس   ...
13 بهمن 1392